تبليغاتX
?...Do you know my love

?...Do you know my love

میگن لبخند ربطی به مرگ نداره ولی تو بخند تا من برات بمیرم...

 

امیدوارم دخترهای خوبی که هم در دنیای واقعی  و هم در این دنیای دروغین اینترنت، تشخص و غرور زنا نه اشان را چون فضیلتی حفظ میکنن از حرفهام آزرده خاطر نشن...

این روزها سایت کلوب پر شده از پروفایلهایی که برای دوستی و حتی دو کلمه چت کردن، پول، کروب و کارت شارژ ایرانسل طلب میکنن. من همیشه فکر میکردم که تنها چیزی که حدی نمیشه براش تصور کرد حماقته اما حالا می بینم وقاحت هم از این امر مستثنی نیست...

آدمهای این پروفایلها، هدفشون رو ازعضو شدن تو کلوب یافتن یار و همراه زندگی نوشتن. کمی پایینترنوشتن که هر شب مهمونه کسی هستن و چند خط پایین تر هم اشاره کردن که اگه میخوایین با من آشنا بشین شارژ ایرانسل واسم بخرین !!!

 این پروفایلها معجون جالبی از طنز، حماقت و وقاحت هستن که خوندنشون خالی از لطف نیست...

بعضی هاشون نوشتن که وضع مالیه خوبی دارن اما برای همصحبتی کروب میگیرن!!! این پول بابته چیه؟؟؟ آیا برای دوستی با یه آدم دیگه و حرف زدن با اون  و کمی درد دل باید پول پرداخت؟؟؟

یکیشون نوشته "من مثل خیلی از این دخترا گدا نیستم که شارژ ایرانسل بخوام ...اگه میخوایی با من چت کنی کروپ بهم بده" دیگ به دیگچه میگه روت سیاه.

یکی دیگه هم اینجور نوشته " من به پول نیازی ندارما! اما اگه میخوای با من دوست بشی باید شارژ ایرانسل بخری اگه فکر میکنی من 5 هزار تومن ارزش ندارم بهتره اصلا با من دوست نشی" اتفاقا من میخوام بگم تو دقیقا فقط به اندازه همون 5 هزارتومن ارزش داری، نه بیشتر!

بعضی از این پروفایلها ماله پسره یا ماله دختریه که غیر از شیطنت و  سر کار گذاشتن یه سری پسر علاف هدف دیگه ای نداره...منظور من از این نوشته اینا نیستن، بلکه اونهایی هستن که دنبال اهداف خاصی هستند که خودشون میدونن!!!

 من میخوام با یه حساب سر انگشتی بهتون ثابت کنم که بعضی از شما ها به اندازه هندونه شب چله هم ارزش ندارید:

هندونه شب چله حد اقل کیلویی هزارو پانصد تومنه. یعنی  یه هندونه 5 کیلویی، 7 هزارو پانصد تومان می ارزه. حالا یه دختری که با چند هزار کروب یا یک کارت شارژ 10 هزارتومنی با یکی دوست میشه و بعله رو میگه، اگه 60 کیلو وزنش باشه میشه به عبارتی میشه کیلویی حدود 500 تا 600 تومان!!! لا اقل اگه میخوایی خودت رو بفروشی ارزون نفروش!

از نظر من چه با این کروبها و کارت شارژها، اتفاقی بین این دخترا و پسرا بیافته و چه فقط در حد حرف یا چت باشه، باز هم فرقی نمیکنه و یک جور خود فروشی محسوب میشه! چون تو داری از زن بودن و زنانگیه خودت پول در میاری هر چند ممکنه تماس مستقیمی نداشته باشی!

جالبه اینه که تمام اینا تو پروفایلاشون نوشتن که از دروغ متنفرن و دنبال آدمی هستن که صادق و درستکار باشه... خوب معنای صداقت رو هم فهمیدیم: هر کی بیشتر پول بده، صادقتر و وفادارتره.

پس بیاین با خودمون صادق باشیم. اگه دنبال عشق میگردیم یا دوست معمولی ویا حتی یک شریک جنسیه مناسب، همون ابتدا صادقانه همی چی رو بگیم... و بدونیم  کسی بخاطر برطرف کردن نیازهاش که حق مسلمشه، از طرف خدا مواخذه نمیشه اما برای دروغ گفتن چرا!

تو حتی اگه آدم لذت طلبی هستی وبه دنبال تنوع طلبیه جنسی، این راهش  نیست. تو حق داری هر جور که دلت می خواد زندگی کنی و من به این حقت احترام میذارم. اما لطفا نیازهات رو با صدای بلند تو کلوب فریاد نزن!!! و اینکارت رو تو کلوب تبدیل به یک فرهنگ نکن... چون هیچ یک از ما دوست نداریم که به خاطر این جور پروفایلها، کلوب دوباره فیلتر بشه و این فضای دوستانه ی کاملا ایرانی رو از دست بدیم. 

تو تمام پروفایلها چه پسر چه دختر نوشته شده  که از دروغ بیزاریم! سوال من اینه که پس کی دروغ میگه؟؟؟ خواجه حافظ شیرازی یا گاو و گوسفند های حسنک کجای؟؟؟ یا مخمله خونه مادر بزرگه؟؟؟

همه به هم دروغ میگیم، خیانت میکنیم، حق همدیگرو پایمال میکنیم، یکی رو میتونیم با گوش دادن به حرفاش، ویا یک کمک کوچک آروم کنیم و دردش رو کمی تسکین بدیم. اما اینکار رو انجام نمیدیم، چون برامون سودی نداره، یا چهره زیبایی نداره، یا پولدار نیست یا...ادعا میکنیم از دروغ حالمون بهم میخوره اما سرتاپا دروغیم، حتی به خودمون هم دروغ میگیم و خودمون رو هم میپیچونیم...

شاید با دروغ و کلک تو کلوب یا حتی زندگیه واقعی به چیزهایی برسیم اما فقط خدا میدونه چه چیزهایی رو این وسط از دست میدیم.

 دروغ یک عادت بد شخصیتیه اما وقتی تبدیل به یک فرهنگ عمومی میشه دیگه فاجعه است. من فکر میکنم  هممون بد شدیم و کم و بیش مثل همیم، چه پسر چه دختر، همه سر وته یه کرباسیم، به قول ناصرالدین شاه مرحوم تو فیلم علی حاتمی که میگه" همه چیزمان به همه چیزمان می آید" 

فکر کنم وقتشه که کمی از خودمان خجالت بکشیم و یادمون نره که ما ایرانی هستیم.

 

******************************************************************

پ.ن: این مطلبی بود که تو سایت یکی از دوستان دیدم،جالب بود و خواستم شما هم ازش استفاده کنید! اونایی که هنوز دیدشون کوچیکه چشاشونو باز کنن!! بقیه هم به بقیه بگن!

+نوشته شده در 88/01/12ساعت3:15توسط فاطمه | |

 

وقتی بزرگ می شی، دیگه خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خونند دست تکون بدی .
وقتی بزرگ میشی ، خجالت می کشی دلت برای جوجه قمری هایی که مادرشون برنگشته شور بزنه. فکر می کنی آبروت می ره اگه یه روز مردم - همونهایی که خیلی بزرگ شده اند - دلشوره های قلبت رو ببینند و به تو بخندند.

وقتی بزرگ می شی ، دیگه خجالت می کشی پروانه های مرده ات رو خاك كنی براشون مراسم روضه خونی بگیری و برای پرپر شدن گلت گریه كنی.

وقتی بزرگ می شی، خجالت می کشی به دیگران بگی که صدای قلب انار کوچولو رو میشنوی و عروسی سیب قرمز و زرد رو دیده و تازه کلی براشون رقصیده ای.

وقتی بزرگ می شی ، دیگه نمی ترسی که نکنه فردا صبح خورشید نیاد ، حتی دلت نمی خواد پشت کوهها سرک بکشی و خونه ی خورشید رو از نزدیک ببینی .دیگه دعا نمی کنی برای آسمون که دلش گرفته، حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکای آسمون رو پاک می کردی.

 وقتی بزرگ میشی ، قدت کوتاه میشه ، آسمون بالا می ره و تو دیگه دستت به ابرا نمی رسه و برات مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرا ستاره ها چی بازی می کنند .اونا اونقدر دورند که تو حتی لبخندشونم نمی بینی و ماه - همبازیه قدیم تو - انقدر کمرنگ میشه که اگه تموم شب رو هم دنبالش بگردی پیداش نمی کنی.

وقتی بزرگ میشی ، دور قلبت سیم خاردار می کشی و در مراسم تدفین درختا شرکت می کنی و فاتحۀ تموم آوازها و پرنده ها رو می خونی و یه روز یادت می افته که تو سالهاست چشمات رو گم کردی و دستات رو در کوچه های کودکی جا گذاشتی. اون روز دیگه خیلی دیر شده ......

فردای اون روز تو رو به خاک میدند و می گند : " خیلی بزرگ بود. "

ولی تو هنوز جا داری تا خیلی بزرگ بشی پس بیا و خجالت نکش و نترس

+نوشته شده در 88/01/12ساعت2:46توسط فاطمه | |

دوشنبه اول مهر:

امروز روز اولی است كه من دانشجو شده ام. شماره ی كلاس را از روی برد پیدا كردم. توی كلاس هیچ كس نبود، فقط یك پسر نشسته بود. وقتی پرسیدم «كلاس ادبیات اینجاست؟» خندید و گفت:بله، اما تشكیل نمی شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت كه یكی دو هفته ی اول كه كلاس ها تشكیل نمی شود و خندید.

با اینكه از خندیدنش لجم گرفت، اما فكر كنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسید كه ترم یكی هستید یا نه. گمانم می خواست سر صحبت را باز كند و بیاید خواستگاری؛ اما شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم زیاد نخندد!33.gif

***

دو هفته بعد، سه شنبه:امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را دیدم از دور به من سلام كرد، من هم جوابش را ندادم. شاید دوباره می خواست از من خواستگاری كند. وارد كلاس كه شدم استاد گفت:"دو هفته از كلاس ها گذشته، شما تا حالا كجا بودید؟" یكی از پسرهای كلاس گفت:«لابد ایشان خواب بودن.» من هم اخم كردم. اگر از من خواستگاری كند، هیچ وقت جوابش را نمی دهم چون شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم زیاد طعنه نزند!33.gif

***

چهارشنبه:امروز صبح قبل از اینكه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر كوچه كیك و ساندیس گرفتم او هم از من پرسید كه دانشگاه چه طور است؟ اما من زیاد جوابش را ندادم. به نظرم می خواست از من خواستگاری كند، اما رویش نشد. اگر چه خواستگاری هم می كرد، من قبول نمی كردم؛ آخر شرط اول من برای ازدواج این است كه تحصیلات شوهرم اندازه ی خودم باشد!33.gif

***

جمعه:امروز من خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشی را كه برداشتم، پسری گفت: خانم میشه مزاحمتون بشم؟ من هم كه فهمیدم منظورش چیست اول از سن و درس و كارش پرسیدم و بعد گفتم كه قصد ازدواج دارم، اما نمی دانم چی شد یخ كرد و گفت نه و تلفن را قطع كرد. گمانم باورش نمی شد كه قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم خجالتی نباشد!33.gif

***

سه هفته بعد شنبه:امروز سرم درد می كرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوی مغازه اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود. از پنجره دیدمش. این دفعه كه به مغازه اش بروم می گویم كه قصد ازدواج ندارم تا جوان بیچاره از بلاتكلیفی دربیاید، چون شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم گیر نباشد!33.gif

***

سه شنبه:امروز دوباره همان پسره زنگ زد؛ گفت كه حالا نباید به فكر ازدواج باشم. گفت كه می خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتی كه او نخواهد ازدواج كند دیگر جواب تلفنش را نمی دهم، بعد هم گوشی را گذاشتم. فكر كنم داشت امتحانم می‌كرد، ولی شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم به من اعتماد داشته باشد33.gif!

***

چهارشنبه:امروز یكی از پسرهای سال بالایی كه دیرش شده بود به من تنه زد؛ بعد هم عذرخواهی كرد، من هم بخشیدمش. به نظرم می‌خواست از من خواستگاری كند، چون فهمید من چه همسر مهربان و با گذشتی برایش می‌شوم؛ اما من قبول نمی‌كنم. شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم حواسش جمع باشد و به كسی تنه نزند! 33.gif

***

جمعه:امروز تمام مدت خوابیده بودم؛ حتی به تلفن هم جواب ندادم، آخر باید سرحرفم بایستم. گفته بودم كه تا قصد ازدواج نداشته باشد جوای تلفنش را نمی دهم. شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم مسئولیت پذیر باشد! 33.gif

***

دوشنبه:امروز از اصغرآقا بقال 2 تا كیك و ساندیس گرفتم. وقتی گفتم دو تا، بلند پرسید چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم هایش كه تو هم رفت فهمید كه غیرتی است. حالا مطمئنم كه او نمی تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم غیرتی نباشد، چون این كارها قدیمی شده!33.gif

***

پنچ شنبه:امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را قطع كردم. با او هم ازدواج نمی كنم؛ چون شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم هی مرا امتحان نكند!33.gif

***

دوشنبه:امروز روز بدی بود. همان پسر سال بالایی شیرینی ازدواجش را پخش كرد. خیلی ناراحت شدم گریه هم كردم ولی حتی اگر به پایم هم بیفتد دیگر با او ازدواج نمی كنم. شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم وفادار باشد!33.gif

***
شنبه:امروز یك پسر بچه توی مغازه ی اصغرآقا بقال بود. اول خیال كردم خواهرزاده اش است، اما بچه هه هی بابا بابا می گفت. دوزاریم افتاد كه اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب شد با او ازدواج نكردم. آخر شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم زن دیگری نداشته باشد!33.gif


***
یكشنبه:امروز همان پسری كه روز اول دیدمش اومد طرفم. می دانستم كه دیر یا زود از من خواستگاری می كند. كمی كه من و من كرد، خواست كه از طرف او از دوستم "ساناز" خواستگاری كنم و اجازه بگیرم كه كمی با او حرف بزند. من هم قبول نكردم. شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم چشم پاك باشد!33.gif

***

ترم آخر :امروز هیچ كس از من خواستگاری نكرد. من می دانم می ترشم و آخر سر هم مجبور می شم زن اكبرآقا مكانیك بشوم33.gif17.gif

+نوشته شده در 88/01/09ساعت17:3توسط فاطمه | |

زندگی به من آموخت به خودم بگم : آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ به سوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟

 

 

+نوشته شده در 87/12/09ساعت14:56توسط فاطمه | |

                        

 

کاش تمام خاطره ها از ذهن پاک می شد. بخصوص خاطره های خوب سالها پیش تا امروز اینقدر دلگیر روزهای خوب گذشته نباشم.
گفته بودم بیماری عجیبی دارم. این روزها به طور بسیار شدیدی همه چیز نوستالژیک است....

 به جون تو!

 یه گاوهایی هستند که دوستشون دارم. مثل گاوهای روی بستنی پاک و گاوی که روی تبلیغات " روزانه" نقش بازی می کنه...
یه گاوهایی هستند که هیچ احساسی نسبت بهشون ندارم. مثل گاوهایی که توی طویله هستند و من نمی شناسمشون.
یه گاوهایی هستند که من ازشون متنفرم. مثل اون گاوهایی که در روز بارها و بارها باهاشون برخورد می کنم. این گاوها رو از نحوه رانندگی شون به خوبی می تونید بشناسید...

به جون تو!

حال همه ما خوب است، اما تو باور نکن...

به جون تو!

این روزها، روز خوب با روز بد تفاوت چندانی ندارد، زیاد تلاش نکن...

به جون تو!

خورشید موهاش رو از پشت بسته و قصد رفتن داره.
دریا هر لحظه به دامن ساحل بوسه می زنه.
من دستام تو جیبم، آرزوهام رو لمس می کنم.

خورشید موهاش رو از پشت بسته و قصد رفتن داره.
دریا هر لحظه به دامن ساحل بوسه می زنه.
من آرزوهام رو به دریا می ریزم.

به جون تو!

یار دبستانی من
با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما
بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو
رو تن این تخته سیاه
ترکه بیداد و ستم
مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما
هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب بد اگه بد
مرده دلای آدماش
دست من و تو باید این
پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو
درد ما رو چاره کنه
یار دبستانی من
با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما
بغض من و آه منی

به جون تو!

دیشب که اومدی دیگه التماست نکردم بمونی چون می دونستم دوساله این گریه ها معجزه نکرده و دیگه کار از معجزه گذشته. دیشب که اومدی التماست کردم که من رو هم با خودت ببری. گفتی نمیشه. هر چی من بیشتر التماس می کردم تو بیشتر بی اعتنا میشدی. دیشب تو دوباره من و گذاشتی و رفتی. اشکالی نداره. این روزها روزهای بدیه می دونم شاید برای تو هم اینطوری باشه. شاید دل تو هم تنگ شده. شنیدم که سراغم رو گرفتی. شنیدم که برام پیغام فرستادی که تو این روزا مواظب خودم باشم. چقدر روزای بدیه. چقدر روزای سختیه.
این روزها اونقدر کار می کنم تا هیچ چیز نتونه تو ذهنم جایی برای خودش باز کنه. این روزا خیلی خستم.خیلی. بیا. بیا با هم برویم رویا ببینیم. خسته ام.
یک روز بیا و به من بگو که باور ما از عشق کجا گم شد؟
بیا. دیگر هیچ چیز معجزه نمی کند.

این دیگه حرف من نبود....!!!

به جون تو!

تو باید می رفتی, چونکه:
راهت دور بود
موهات بور بود
هر چی بهت گفتم دروغ بود

به جون تو!

 


 

+نوشته شده در 87/06/08ساعت15:30توسط فاطمه | |

زندگی می گذرد. من به سفر می روم.

در انتهاااای مسافرتم

شنبه بازخواهم گشت

دوستم زیر تیغ جراحیست

دعایش کن خدا!!!

و تو....

باز خواهم گشت اما به خاطر چه؟  

و که؟

ستاره کوچولو   من تنهااام!

من اینجام

دستمو بگیر تا باهم بریم یه جا که دلم از این همه دلتنگی خلاص شه!!!

خوشبخت ترین موجود روی زمین کرمی است که در هلو زندگی می کند!!!(چه ربطی داشت؟)

زندگی ام خراب شده است بالا نمی آید. شاید هاردش سوخته باشد...

نه بیشتر...

پنج دقیقه دیگر برگرد
به خانه برو
همانجا که تاریک است...

در نقطه صفر
به کسی فکر نمی کنم
خسته و تنهایم
در مابین بیست سالگی...

مثل یه رویا می موند. وقتی ۶ سال پیش رو دوباره تجربه کنی مثل رویا می مونه!
بعد می فهمی ۶ سال پیش چقدر عاقل بودی! چقدر عاشق بودی! می فهمی برای اینکه دنیا رو کشف کنی چقدر از دنیا رو از دست دادی! می فهمی چقدر دور شدی!
دیشب خیلی نوستالژیک بود.

مردم سرزمینهای خوشبخت فوتبال تماشا می کنند.
ما روی نفت خوابیده ایم، بنزین نداریم!!!

تمام خوابهایم بارانی است...من برمیگردم...به ایران!!!

حرفهایی هست که جرات گفتنش را ندارم...

به شدت خستهام!

هنوز زندم. جای هیچکدوم از اون زخمهای بچگی درد نمی کنه. دیدن هر کدوم یه خاطرس و یه لبخند به دنبال داره. اما تو اومدی تو زندگی من. موقع رفتن دلم رو تیکه تیکه کردی. حالا زمان هم کاری نمی تونه بکنه. هر بار که بهش فکر می کنم درد میگیره.. انگار هیچوقت خوب نخواهد شد.

سرم گیج می ره! حالم از تو بهم می خوره! چرا نمی میری؟؟؟

رویا می بافم!
مرد با مته آسفالت مغزم را سوراخ می کند.
رویاهایم خونی می شوند.، می میرند!

باید 1000 بار بنویسم "من یه آدم معمولی ام" شاید تاثیر داشته باشه!!!

پرده رو می کشم تا رابطه ام رو با تمام دنیا قطع کنم.
انسانها از بین تارو پودهای پرده تو چشام می ریزن...

لب تابو میبندم...میرم و باز فیلم می بینم!

انقدر دوستتت دارم بشنوی خندت میگیره ه ه .....

من یه دیوونم...یه دیوونه خوشبخت!!!

شاید خرگوشه خودشو به خواب زده تا لاکپشته خوشحال بشه!!!

نظر شما چیه؟؟؟

پزشک معالجم "مرگ" تجویز می کند.
پرستار " خاطرات نوستالژیک" به سرمم اضافه می کند.
مثل هنرپیشه ای که در حال مرگ است، تمام خاطرات از جلوی چشمانم می گذرد.
معده ام را با وایتکس لیمویی می شویند.
فایده ای ندارد. تو در من جذب شده ای.
من می میرم...

 وقتی طرف مقابلتون کار اشتباهی می کنه!!! این فرصت رو بهش بدین که کارش رو توجیه کنه. گاهی اونقدر جمله های خنده داری می شنوید که یادتون می ره طرف چیکار کرده. بخصوص اگه طرف عاشق فیلمهای تخیلی باشه...

فکر کنم این روزها .... با سفینه اینور و اونور می رن!!!شما چطور؟؟

فاصله " من " تا " تو " را دویده ام.
در بازه زمانی بیش از یک سال و اندی
از " تو " متنفرم...

.....................................................................................................

پ.ن: شاید بگین واقعا دیوونس...ولی همش حرف دله!!

پ.ن: نظر؟

+نوشته شده در 87/06/07ساعت4:11توسط فاطمه | |

شاید شما کار بهتری از نشستن پشت میز و زل زدن به مانیتور داشته باشید. شاید دوستی برای دیدن یا جایی برای رفتن داشته باشید٬ یا حتی گرفتار کلاس کنکور و برنامه های فشرده «دانکی ریدینگ» باشید.
اما خوب.. من اینجوری نیستم. اصلا کویت اینجوری نیست. از صبح تا شب که نمیشه از شدت گرما که گاهی به ۵۰ درجه میرسه از خونه بیرون رفت.  اگه سوار ماشین کولردار بشی و یه بطری آب معدنی یخ زده هم بزاری ور دستت و ۲ تا عینک «ری بن» کت ۵ بزاری رو چشمات و بزنی بیرون٬ تازه حس می کنی وارد شهر ارواح شدی.. به جز چندتا هندی بخت برگشته که واسه یه لقمه نون خشک مجبورن تو هر شرایطی کار کنن هیچکسی اونقدر مخش تاب نداره که کولر ۲ تکه رو ول کنه بیاد زیر آفتاب. جام جهانی هم که مزید بر علت شده٬ ملت مجبورن کدهای کانالهای سویسی و فرانسوی رو روزانه واسه هم اس ام اس کنن شاید بتونن بازیا رو مجانی ببینین.
همه اینا رو گفتم که  not only  لال از دنیا نرم but also واسه اینکه گفته باشم آدم تو این وضعیت اسف
بار (!) حتی حال عمو پورنگ نیگا کردن نداره چه برسه به وبلاگ نویسی اونم از نوع خاله زنکیش.
اما چه میشه کرد٬ با این استقبال شدیدی که از این وبلاگ پر بار شده به این فکر افتادم شاید اگه بنویسم و استقبال همینجوری ادامه پیدا کنه٬ فردا بتونم تبلیغ بگیرم بعد با پولش یه دونه مرغ بخرم بزارم تو حیاط. بعد مرغه ۳ تا تخم بزاره٬ اونوقت بعد از ۱ ماه ۴ تا مرغ دارم. به این ترتیب ۶ ماه بعدش اگه دیدین یه مرسدس مشکی شیشه دودی جلو مکدونالدز ایستاد و یه « چیکن برگر با تخم مرغ» سفارش داد٬ بدونین اون شخص کسی نیست جز من که میخوام کیفیت تخم مرغهای تولید شده مرغداریم رو تست کنم.
از خوانندگان محترم ( منظورم سیاوش قمیشی و بنیامین نیست قطعا) خواهش میکنم با قرار دادن لینک این وبلاگ در وبلاگ خویش مرا در تحقق رویاهایم یاری ببخشن. شاید انشالله یه مرغی٬ تخم مرغی٬ شتر مرغی٬ آنفولانزای مرغی٬ سرطان خونی٬ آنفراکتوسی چیزی هم نصیب اونا بشه٬ الهی آمین.

 

+نوشته شده در 87/06/07ساعت4:7توسط فاطمه | |

زندگی می گذرد. من به سفر می روم.

در انتهاااای مسافرتم

شنبه بازخواهم گشت

دوستم زیر تیغ جراحیست

دعایش کن خدا!!!

و تو....

باز خواهم گشت اما به خاطر چه؟  

و که؟

ستاره کوچولو   من تنهااام!

من اینجام

دستمو بگیر تا باهم بریم یه جا که دلم از این همه دلتنگی خلاص شه!!!

خوشبخت ترین موجود روی زمین کرمی است که در هلو زندگی می کند!!!(چه ربطی داشت؟)

زندگی ام خراب شده است بالا نمی آید. شاید هاردش سوخته باشد...

نه بیشتر...

پنج دقیقه دیگر برگرد
به خانه برو
همانجا که تاریک است...

در نقطه صفر
به کسی فکر نمی کنم
خسته و تنهایم
در مابین بیست سالگی...

مثل یه رویا می موند. وقتی ۶ سال پیش رو دوباره تجربه کنی مثل رویا می مونه!
بعد می فهمی ۶ سال پیش چقدر عاقل بودی! چقدر عاشق بودی! می فهمی برای اینکه دنیا رو کشف کنی چقدر از دنیا رو از دست دادی! می فهمی چقدر دور شدی!
دیشب خیلی نوستالژیک بود.

مردم سرزمینهای خوشبخت فوتبال تماشا می کنند.
ما روی نفت خوابیده ایم، بنزین نداریم!!!

تمام خوابهایم بارانی است...من برمیگردم...به ایران!!!

حرفهایی هست که جرات گفتنش را ندارم...

به شدت خستهام!

هنوز زندم. جای هیچکدوم از اون زخمهای بچگی درد نمی کنه. دیدن هر کدوم یه خاطرس و یه لبخند به دنبال داره. اما تو اومدی تو زندگی من. موقع رفتن دلم رو تیکه تیکه کردی. حالا زمان هم کاری نمی تونه بکنه. هر بار که بهش فکر می کنم درد میگیره.. انگار هیچوقت خوب نخواهد شد.

سرم گیج می ره! حالم از تو بهم می خوره! چرا نمی میری؟؟؟

رویا می بافم!
مرد با مته آسفالت مغزم را سوراخ می کند.
رویاهایم خونی می شوند.، می میرند!

باید 1000 بار بنویسم "من یه آدم معمولی ام" شاید تاثیر داشته باشه!!!

پرده رو می کشم تا رابطه ام رو با تمام دنیا قطع کنم.
انسانها از بین تارو پودهای پرده تو چشام می ریزن...

لب تابو میبندم...میرم و باز فیلم می بینم!

انقدر دوستتت دارم بشنوی خندت میگیره ه ه .....

من یه دیوونم...یه دیوونه خوشبخت!!!

شاید خرگوشه خودشو به خواب زده تا لاکپشته خوشحال بشه!!!

نظر شما چیه؟؟؟

پزشک معالجم "مرگ" تجویز می کند.
پرستار " خاطرات نوستالژیک" به سرمم اضافه می کند.
مثل هنرپیشه ای که در حال مرگ است، تمام خاطرات از جلوی چشمانم می گذرد.
معده ام را با وایتکس لیمویی می شویند.
فایده ای ندارد. تو در من جذب شده ای.
من می میرم...

 وقتی طرف مقابلتون کار اشتباهی می کنه!!! این فرصت رو بهش بدین که کارش رو توجیه کنه. گاهی اونقدر جمله های خنده داری می شنوید که یادتون می ره طرف چیکار کرده. بخصوص اگه طرف عاشق فیلمهای تخیلی باشه...

فکر کنم این روزها .... با سفینه اینور و اونور می رن!!!شما چطور؟؟

فاصله " من " تا " تو " را دویده ام.
در بازه زمانی بیش از یک سال و اندی
از " تو " متنفرم...

...........................................................................................................................................

پ.ن: شاید بگین واقعا دیوونس...ولی همش حرف دله!!

پ.ن: نظر؟

 


 



 

 

 

+نوشته شده در 87/06/07ساعت4:3توسط فاطمه | |

      سلام ای تنها بهونه واسه نفس کشیدن هنوزم پر میکشه دل بسوی تو رسیدن

            اونقدر دوستت دارم بشنوی خندت میگیره

 

سلام دوستای گلم

از چند نفر خیلی بخصوص معذرت خواهی میکنم بخاطر غیبت خیلی طولانی که داشتم(البته لازم به گفتن نیست خودش میدونه کیه)

بله میگفتم...به خاطر مشغله و مشکلات زیادی که از بعد از عید تا حالا داشتم که یکیش درس و زندگی و دانشگاه بود نشد دیگه این وبلاگو به روز کنیم

خب فقط ممنون ازتون که تو این مدت با نظراتون شرمندمون کردین

و درپایان...

       دل می گیرد و میمیرد و هیچ کس سراغی از آن نمی گیرد

 

+نوشته شده در 87/04/18ساعت0:10توسط فاطمه | |

اگرچه این وبلاگ و نوشته هاش در مقابل عشقم به تو خیلی کمه اما با عشق برات مینویسم. شاید واسه توهم مث من این کلمه ((عشق)) یه کم مسخره،یا بچه گانه باشه           پس سعی میکنم فقط بگم دوست دارم

راستش تا بحال هم به کسی جز بابا یا مامانم چیزی بیشتر از دوست دارم نگفتم اونم خیلی کم...دلم نمیخواد دائم به کسی ابراز علاقه کنم...میخوام اینو خودش بفهمه...دوست دارم بدونه...مث تو که میخوام بفهمی چقد واسم مهمی یا ارزش داری واسم...

نمیدونی این دل من این روزا چه حالی داره...نمیدونی چه غم عجیبی بعد از دیدنت و بعد از برگشتنم تو ووجوودم پا گذاشته.تنها امید من این وبلاگ و نوشته هامه، که امیدوارم تا حالا دیده باشیش!!!

رهایی از پاییز سخته،مخصوصا اینکه امیدت نا امید شده باشه...تمام روزات مث پاییز باشه...فکر کنی دیگه ازت بریده...این احساس تو وجودت موج بزنه که دیگه دوست نداااااره!!!

نه...

ازت شرم دارم،ممنون که خیلی باهام خوبی،ممنون که اومدی...ولی دیگه ازت خجالت میکشم...نمیتونم تو چشمات نگاه کنم

بعضی وقتا به خودم میگم کاش اسیر دلم نمیشدم و به حرفاش توجهی نمی کردم...اما دیگه طاقت نداشت،بد پیله کرده بوود!!

امشب یه اضطرابه

همه احساسم از دستم رفت

تمام ثانیه ها گم شدن تو شلوغی زمان و خلوت گریه هام

دیگه وقتی نمونده واسه موندن

باید پر بکشم

بیام؟یا هنوزم باید صبر کنم؟

دیگه فرصت تحمل نیست

همه چیز همه احساسمو با خودش برد از وقتی که تو....جواب اون مسجو دادی!

اگه چیزی نمیدونستم مهم نبود ولی حالا چرا...

امیدوارم جادوگر پیر هیچ وقت نخواد تورو از من بگیره...چون اگه بگیره دیگه نمیدونم چیکار باید کنم!

نمی خوام شب بشه تا تو تنهاییا و هق هق شب گریه هام خوابم ببره

وقتی گریم بگیره کی به دادم برسه؟

شاید دیر باشه این حرفا ولی ندارم هیچ کسو که مث تو بهش فکر کنم

میخواستم امروز که بهت زنگ زدم بگم بیای اینجا(وبلاگ...خلوت دل من) ولی بازم....روم نشد،نتونستم!

اون شب تو ووجوودم چیزی شکست که ماه ها ترک خورده بود ...نپرس چی بود که نمیگم.

امشب آسمون اینجا بعد از کلی قهر و نباریدن به خاطر دل من گریش گرفت اونم چه قشنگ...ولی حیف که نبودی زیرش دستاتو بگیرم و اون موقع تو چشمات فقط خیره میشدم...خیلی دلم واست پر کشید اون لحظه...باور کن من بی نفس هم تورو میخوام!

از اون روزی که اومدم عکساتو قاب دیوار چشام کردم...ولی بیشتر دوست داشتم کمدم که باز میشه فقط عکسای تورو ببینم...تو لب تاپ همش پر باشه از عکسای تو... رو دیوار عکسای تو... ولی تو موبایل پره ازعکسای تو...تو دلم یاد تو و تو گوشام زنگ صدات...چیکار کردی بامن؟

میدونی* وقتی خاطره های آدم زیاد میشه،دیوار اتاق پر از عکس میشه،ولی همیشه دلت واسه کسی تنگ میشه که نمیتونی عکسشو بزنی به دیوار! *

دلت میاد تو جاده تنهایی من باشم و یادت؟تو نباشی و کسی دیگه به انتظار اومدنت؟به انتظار لحظه ای خندیدنت؟

از اون روز تا به حال که ازت جدا شدم تصویر قشنگ و مردونتو برای همیشه تو ذهنم جا دادم.

خوشبختی من تو این چند روز یاد تو و مهرت بود و خوشی من شنیدن صدات و دیدنت که امیدوارم واسه یه مدت کمی ازت دور شده باشم

تموم نشه!!!

امیوارم از حالا به بعد تو خوشبختیتو پیدا کنی،من که باتو خوشم!

میدونم با شخصیت تر از اونی هستی که بیای دنبالم،ولی خیلی کوتاهی نکن.بیا...من دیوونتم!

من غمگین تر از اونیم که بتونم بگم اما تا وقتی که تو پیشم نباشی!

حالا میفهمم اگه یه آدم یه روح پاک و یه قلب پاک و ساده داشته باشه چقد با ارزشه...اون وقت فقط میتونی وقف نگاهای کسی بکنیشون که تموم زندگیتو با یاد اون و با اون ساختیش.

تو همیشه واسه من عزیزی،حتی اگه نخوای،حتی اون موقع که نمیدونستی،حتی اون لحظه ای که به خاطر کسی که دوستت داشت و تو بهش دل بستی،من خودمو کشیدم کنار!!

هیج کس اینو نمیتونست بفهمه...کسیم نمیدونه،فقط این قلم،فقط اینجا،و فقط تو!

اگه جسممون پیش هم نیست روحم حست میکنه.

میدونم غرور و منشت بالاتر از این حرفاس،اما ازت میخوام تو هم دلت با من باشه...میخوام اما اصرار نمیکنم،اگه اینجوری نیست و اگه نمیتونی بهم بگو...دیگه اذیتت نمیکنم و خیلی راحت میکشم کنار...اما اونجوری نشون میدم *راحت* در واقع با شکست...سخته ولی مجبورم!

وقتی به دونه های سنگین باروون که داشت امشب از آسمون میومد زمین نگاه میکردم یاد تو می افتادم که چقد دلم میخواست اون لحظه باهات بودمو دستتو میگرفتمو بهت میگفتم میای تا سر خیابون بریم و برگردیم؟( فقط واسه اینکه خاطره های باهم بودنمون بیشتر بشه)

اون وقت دیگه لازم نبود خودم تنهایی اون موقع شب زیر اون باروون پیاده راه بیفتم تو خیابون و دنبالت بگردم و باهت مث دیوونه ها حرف بزنم و ازت بخوام تکیه گاهم باشی!

میدونم خنده داره همه احساس و عشقم توی این حرفای بیخودی گذشت...چه خوب میشد اگه ما آدما اون قدر جرات داشتیم که میتونستیم ضعفامونو بپذیریم و رودر رو حرفامونو بزنیم اون وقت خیلی از مشکلات حل میشد...میگن مشکلات اگه میمشو برداریم میشه شکلات کاش حداقل شیرینی این شکلات به دهن منم رفته بود.خنده دار تر اینه که باید فقط بهت فکر کنم،نتونم ببینمت اونجور که میخوام و...

نمیدونم چی دیگه بگم...نمیدونم تو این مواقع چه چیزایی باید گفت و چیو نباید!

فقط بگم درست روزی که ازت جدا شدمو دور شدم،آرزو میکردم بال داشتم تا پرواز میکردم و میومدم پیشت.ولی میدونستم اگه بیام هم نمیتونی باورم کنی،میدونم اونجور که باید نمیتونی باهام باشی...هرچند دیگه الان خودم نمیتونم خودمو باور کنم..خیلی غیر قابل تحمل شدم واسه خودم!

تلخو...سردو...بد عنق!

ببخش منو به خاطر همه چیز و همه حرفایی که زدم.دوستت دارم برای همیشه،میدونم شاید توهم مث خیلیای دیگه بگی اینا همش زود گذره ولی من خودمو خوب میشناسم،مگه آدم چند بار میتونه به یکی دل بده اونم تا این حد؟!

من نمی تونم فراموشت کنم

میخوام اینو باور کنی

بفهمیش...

الان که دارم مینویسم تازه میفهمم که چقدر حرف تو دلمه که میخواستم بگم و بنویسم اما فرصتشو نداشتم یا شایدم روی گفتنشو!

کاش اینجا بودی

خودخواه نیستم ولی دیگه دیگه...

حالا دیگه فایده نداره،تو که نیستی،یعنی میخونی اینارو؟

بازم میگم

منو ببخش عزیزم

باید میگفتم که:

دلم فقط تورو میخوااااد....

+نوشته شده در 87/01/21ساعت0:57توسط فاطمه | |