![]()
man fatemeh 20 sal daram dar hale hazer daneshjooye reshteye narm afzare daneshgahe ashrafie esfahaniam ,in webloge faghat bekhatere kasi neveshte mishe ke khateresh vasam aziize va hich vaght natoonestam behesh ino begam age be in weblog miayn behtare ke nazaretoono dar moredesh bedin injoori beman komake bozorgi mikonin
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
هفته سوم تیر 1387
هفته سوم فروردین 1387 هفته دوم فروردین 1387 هفته اوّل فروردین 1387 هفته سوم اسفند 1386 هفته سوم تیر 1386 هفته اوّل تیر 1386 هفته چهارم خرداد 1386 جستجو
پیوندها
Evanescence
پرستو دوست قدیمی من blogfa فاصله یک نفس ایران رپرها پینوکیو مهران blue girls قرقر یه دخمل کوچکولو رویداد(افشین) فریاد خاطرات چه آسون من از یاد تو رفتم آموزش کامپیوتر و برنامه نویسی و ساخت روبات حرفهای دل Donlowd بیایید عشق را معنا دهیم دوستت دارم اگه خواستی SMS و GPRS دولتی و ایرانسلت رایگان بشه بیا تو :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها:
RSS
|
?...Do you know my love میگن لبخند ربطی به مرگ نداره ولی تو بخند تا من برات بمیرم...
سلام دوستای گلم از چند نفر خیلی بخصوص معذرت خواهی میکنم بخاطر غیبت خیلی طولانی که داشتم(البته لازم به گفتن نیست خودش میدونه کیه) بله میگفتم...به خاطر مشغله و مشکلات زیادی که از بعد از عید تا حالا داشتم که یکیش درس و زندگی و دانشگاه بود نشد دیگه این وبلاگو به روز کنیم خب فقط ممنون ازتون که تو این مدت با نظراتون شرمندمون کردین و درپایان...
از ته دل برات مینویسم که...
اگرچه این وبلاگ و نوشته هاش در مقابل عشقم به تو خیلی کمه اما با عشق برات مینویسم. شاید واسه توهم مث من این کلمه ((عشق)) یه کم مسخره،یا بچه گانه باشه پس سعی میکنم فقط بگم دوست دارم راستش تا بحال هم به کسی جز بابا یا مامانم چیزی بیشتر از دوست دارم نگفتم اونم خیلی کم...دلم نمیخواد دائم به کسی ابراز علاقه کنم...میخوام اینو خودش بفهمه...دوست دارم بدونه...مث تو که میخوام بفهمی چقد واسم مهمی یا ارزش داری واسم... نمیدونی این دل من این روزا چه حالی داره...نمیدونی چه غم عجیبی بعد از دیدنت و بعد از برگشتنم تو ووجوودم پا گذاشته.تنها امید من این وبلاگ و نوشته هامه، که امیدوارم تا حالا دیده باشیش!!! رهایی از پاییز سخته،مخصوصا اینکه امیدت نا امید شده باشه...تمام روزات مث پاییز باشه...فکر کنی دیگه ازت بریده...این احساس تو وجودت موج بزنه که دیگه دوست نداااااره!!! نه... ازت شرم دارم،ممنون که خیلی باهام خوبی،ممنون که اومدی...ولی دیگه ازت خجالت میکشم...نمیتونم تو چشمات نگاه کنم بعضی وقتا به خودم میگم کاش اسیر دلم نمیشدم و به حرفاش توجهی نمی کردم...اما دیگه طاقت نداشت،بد پیله کرده بوود!! امشب یه اضطرابه همه احساسم از دستم رفت تمام ثانیه ها گم شدن تو شلوغی زمان و خلوت گریه هام دیگه وقتی نمونده واسه موندن باید پر بکشم بیام؟یا هنوزم باید صبر کنم؟ دیگه فرصت تحمل نیست همه چیز همه احساسمو با خودش برد از وقتی که تو....جواب اون مسجو دادی! اگه چیزی نمیدونستم مهم نبود ولی حالا چرا... امیدوارم جادوگر پیر هیچ وقت نخواد تورو از من بگیره...چون اگه بگیره دیگه نمیدونم چیکار باید کنم! نمی خوام شب بشه تا تو تنهاییا و هق هق شب گریه هام خوابم ببره وقتی گریم بگیره کی به دادم برسه؟ شاید دیر باشه این حرفا ولی ندارم هیچ کسو که مث تو بهش فکر کنم میخواستم امروز که بهت زنگ زدم بگم بیای اینجا(وبلاگ...خلوت دل من) ولی بازم....روم نشد،نتونستم! اون شب تو ووجوودم چیزی شکست که ماه ها ترک خورده بود ...نپرس چی بود که نمیگم. امشب آسمون اینجا بعد از کلی قهر و نباریدن به خاطر دل من گریش گرفت اونم چه قشنگ...ولی حیف که نبودی زیرش دستاتو بگیرم و اون موقع تو چشمات فقط خیره میشدم...خیلی دلم واست پر کشید اون لحظه...باور کن من بی نفس هم تورو میخوام! از اون روزی که اومدم عکساتو قاب دیوار چشام کردم...ولی بیشتر دوست داشتم کمدم که باز میشه فقط عکسای تورو ببینم...تو لب تاپ همش پر باشه از عکسای تو... رو دیوار عکسای تو... ولی تو موبایل پره ازعکسای تو...تو دلم یاد تو و تو گوشام زنگ صدات...چیکار کردی بامن؟ میدونی* وقتی خاطره های آدم زیاد میشه،دیوار اتاق پر از عکس میشه،ولی همیشه دلت واسه کسی تنگ میشه که نمیتونی عکسشو بزنی به دیوار! * دلت میاد تو جاده تنهایی من باشم و یادت؟تو نباشی و کسی دیگه به انتظار اومدنت؟به انتظار لحظه ای خندیدنت؟ از اون روز تا به حال که ازت جدا شدم تصویر قشنگ و مردونتو برای همیشه تو ذهنم جا دادم. خوشبختی من تو این چند روز یاد تو و مهرت بود و خوشی من شنیدن صدات و دیدنت که امیدوارم واسه یه مدت کمی ازت دور شده باشم تموم نشه!!! امیوارم از حالا به بعد تو خوشبختیتو پیدا کنی،من که باتو خوشم! میدونم با شخصیت تر از اونی هستی که بیای دنبالم،ولی خیلی کوتاهی نکن.بیا...من دیوونتم! من غمگین تر از اونیم که بتونم بگم اما تا وقتی که تو پیشم نباشی! حالا میفهمم اگه یه آدم یه روح پاک و یه قلب پاک و ساده داشته باشه چقد با ارزشه...اون وقت فقط میتونی وقف نگاهای کسی بکنیشون که تموم زندگیتو با یاد اون و با اون ساختیش. تو همیشه واسه من عزیزی،حتی اگه نخوای،حتی اون موقع که نمیدونستی،حتی اون لحظه ای که به خاطر کسی که دوستت داشت و تو بهش دل بستی،من خودمو کشیدم کنار!! هیج کس اینو نمیتونست بفهمه...کسیم نمیدونه،فقط این قلم،فقط اینجا،و فقط تو! اگه جسممون پیش هم نیست روحم حست میکنه. میدونم غرور و منشت بالاتر از این حرفاس،اما ازت میخوام تو هم دلت با من باشه...میخوام اما اصرار نمیکنم،اگه اینجوری نیست و اگه نمیتونی بهم بگو...دیگه اذیتت نمیکنم و خیلی راحت میکشم کنار...اما اونجوری نشون میدم *راحت* در واقع با شکست...سخته ولی مجبورم! وقتی به دونه های سنگین باروون که داشت امشب از آسمون میومد زمین نگاه میکردم یاد تو می افتادم که چقد دلم میخواست اون لحظه باهات بودمو دستتو میگرفتمو بهت میگفتم میای تا سر خیابون بریم و برگردیم؟( فقط واسه اینکه خاطره های باهم بودنمون بیشتر بشه) اون وقت دیگه لازم نبود خودم تنهایی اون موقع شب زیر اون باروون پیاده راه بیفتم تو خیابون و دنبالت بگردم و باهت مث دیوونه ها حرف بزنم و ازت بخوام تکیه گاهم باشی! میدونم خنده داره همه احساس و عشقم توی این حرفای بیخودی گذشت...چه خوب میشد اگه ما آدما اون قدر جرات داشتیم که میتونستیم ضعفامونو بپذیریم و رودر رو حرفامونو بزنیم اون وقت خیلی از مشکلات حل میشد...میگن مشکلات اگه میمشو برداریم میشه شکلات کاش حداقل شیرینی این شکلات به دهن منم رفته بود.خنده دار تر اینه که باید فقط بهت فکر کنم،نتونم ببینمت اونجور که میخوام و... نمیدونم چی دیگه بگم...نمیدونم تو این مواقع چه چیزایی باید گفت و چیو نباید! فقط بگم درست روزی که ازت جدا شدمو دور شدم،آرزو میکردم بال داشتم تا پرواز میکردم و میومدم پیشت.ولی میدونستم اگه بیام هم نمیتونی باورم کنی،میدونم اونجور که باید نمیتونی باهام باشی...هرچند دیگه الان خودم نمیتونم خودمو باور کنم..خیلی غیر قابل تحمل شدم واسه خودم! تلخو...سردو...بد عنق! ببخش منو به خاطر همه چیز و همه حرفایی که زدم.دوستت دارم برای همیشه،میدونم شاید توهم مث خیلیای دیگه بگی اینا همش زود گذره ولی من خودمو خوب میشناسم،مگه آدم چند بار میتونه به یکی دل بده اونم تا این حد؟! من نمی تونم فراموشت کنم میخوام اینو باور کنی بفهمیش... الان که دارم مینویسم تازه میفهمم که چقدر حرف تو دلمه که میخواستم بگم و بنویسم اما فرصتشو نداشتم یا شایدم روی گفتنشو! کاش اینجا بودی خودخواه نیستم ولی دیگه دیگه... حالا دیگه فایده نداره،تو که نیستی،یعنی میخونی اینارو؟ بازم میگم منو ببخش عزیزم باید میگفتم که: دلم فقط تورو میخوااااد....
ااا...من برگشتم ایراان!!!
سلااااام
بعد از چند روز اوومدم سراغش...وبلاگو میگم آخی...دلم واسش تنگ شده بووود! دلم واسه اووونم تنگیده...خیییییییییییلی...اا...اونو میگم!!! خیلی ی ی ی ممنوووونم! بگذریم حالم خییییلی گرفته...تقریبا میدونم چمه...ازینکه دوور شدم ازش...خب دور که بودم اما...اینبار خیلی فرق داره نکنه دوری و این فاصله ها سردش کنن؟؟ به خدا هنوزم رووم نمیشه بگم اما بیخیال الان که روبروش نیستم خجالت میکشم ولی بهش میگم...خیلی دوستت دااااارم کاش میشد راحت تو چشاش نگاه کرد ولی حرم نگاش تو ووجودم سنگینی میکنه!! یه حرفی هست خیلی وقته کنج دلمه که هنوز نتونستم بش بگم امیدوارم حداقل اینجا بخونه که من نمیخوام خودمو بهش تحمیل کنم گل من همیشه به یادتم حتی اگه گاهی بگی این حرکات بچه گانس توکه نمیدووونی من چه حالیم وقتی اینجا رووزامو بدون تو یا نشنیدن صدات میگذرونم ولی دعا میکنم تابستون زود بیاد شاید دیدمت التماس نمیکنم به یادم باشی ولی اگه دلت تنگ شد میس بنداز اگه دوس داشتی و اومدی بیا پیشم راحت نبودم باهات مجبور شدم اینجا حرفامو بزنم اگه خواستی جواب بده اگرم جواب ندادی ....خب پیش خودم میگم اینکه جوابی نده هم جوابیه!! دلم خیییلی هوااتو کرده تا بعد
شاهکارای من!!
اینم عکسایی که لب دریا گرفتم... قشنگن؟ شرمنده دفتر شعرم پیشم نبود تراوشات جدیدمو بنویسم این شد که اینارو گذاشتم درد بیکاری ی ی... البته جای بدی نیس...
لازم به توضیح نیس... خوووب بیییییییید؟؟!!
فقط میخوام ببینمت...همین!!
کجایی؟ الآنو میگم! من نشستمو توی فکرتم،تو چی؟ خوابیدی یا توهم داری به بودن یا نبودن من فکر میکنی؟ مث من؟! به این که چه خوب شد دیشب همدیگه رو دیدیم...برای اولین بار،اونم از اون فاصله نزدیک!! هیچ میدونی پروانه های دلمو تک تک بالهاشونو به خاطر تو کندم؟ وقتی گلی مث تو کنارشون نباشه خب بایدم واسه یه لحظه دیدنت جون بدن! تورو اون ستاره های طلایی قشنگی که تو آسمون آبی دلت داری یه بارم که شده بهم بگو : " دوستت دارم "! یا بگو..." میخوام کنارت بمونم " به خدا هیچی نمی شه...اون وقت فقط منم که زل میزنم به اون چشمای نازنینت و میگم... گفتن نداره اصلا... منم همین طور!!!
تو خواب دیدمش...همین دیشب من یه شمع و اون پروانه!! گل من پروانه بود... داشت فکر میکردومینوشت...منم میسوختم! گفت: به چی نگاه میکنی؟ گفتم : به فکرت! گفت تو که نمیبینی! گفتم: میشه از نگات خوند به چیزی که فکر میکنی خیلی قشنگه! یه تبسم کوتاهی کرد...خیلی طولانی بهم خیره شدو گفت: چرا میسوزی؟ گفتم: تا روشن بمونم! گفت: چرا؟ گفتم: تا اون فکر نازنینت از تاریکی در بیاد...توی قشنگی بمونه!!! گفت: آخرش که چی؟ گفتم: هیچی...ولی فهمیدم میدونست خیلی زود تموم میشم...آب میشم... پس هیچی نگفت،فقط از نگاش میخوندم از اینکه در حال سوختن به پاش بودم داشت رنج می برد... ولی غرور اجازه دخالت نمی داد! اون شب هیچی دیگه نگفت... من تموم شدم... ولی اون هنوز... تو فکر بووووود!!!
دل نوشته های من...
سلام
دیرووز از ساعت ۱۲صبح تا ۱۱:۳۰ شب به وقت اینجا لب دریا... روی شنهای ساحل...کنار بچه هام! زیر سایه ی یه درخت که نمیدونم اسمش چیه نشستم و به آهنگ زیبای تابستون زد بازی گوش میدم (اصلا قصد تبلیغ نداشتم )! داره خوش میگذره.. آهنگ تابستووووون تو گرررررررمای اینجاااااا اونم فصل بهااااررررر....واااااای! جالبه...فعلا! بابا از آلاچیق مارو دید میزنه...شاید نگران جت اسکی هاییه که میان کنار ساحل و به ما آب میپاشن یا شاید...چندتا پسر یکم دورتر از ما تو آبن!! به هر حال..فعلا بد نیست تمام نگاها رو منه بازم فعلا خوبه یه نسیم خنک میاد و یه جت اسکی باز آب میپاشه بهم و خیس میشم...هم من هم دفترم... آخییییی...اشک نوشته هام درومد! یه عکس میگیرم مامانم میاد فعلا خوبه موجها میرن و میان اما منو فراموش میکنن...فکر کن...دنیا مارو یادش بره ه ه ه!!اون وقت دیگه طلوع آفتاب مزه نداره! بازم هنوز همه چی اونجور که میخوام نیست..ولی خوبه!! فعلا.... کاش اونم الان اینجا پیش من بود اون وقت به صداش گوش میدادم دستامم تو دستاش قدم میزدیم...خوشمیگذشت! آفتاب یواش یواش از رو رفت تا تهش خوب بود ولی دل من هنوز گرفته....
هنوزم منتظرم!
خیلی وقته که موج یه سوال هنوز تو ذهنمه...میره..میاد... اینکه کی میاد؟ آخه تاکی باید لحظه شماری کنم؟ میخوام بدونه...دووووووووووستش دااااااااااااااارم....!!!
پروانه میشوم که بسوزی تن مرا...
وقتی از راه برسی ، بودنت را زیر بالهای احساسم لمس خواهم کرد . صدایت را چه آشنا می جویم و از دیدنت دلم چه حال عجیبی می شود ؛ وقتی که بیائی دلم را فرش راهت می کنم ، از این زندان تهی رها میشوم و تن به غوغای شکفتن تو می سپارم ؛ وقتی که بیائی ، هوای صبح با گلها یکی می شود و می پیچد در خاطرم . چه حس دل انگیزی است آن لحظه برای پروانه !!! من رویای رسیدن به تو را خواب دیده ام ؛ وقتی که بیائی مهربانی را به من خواهی بخشید تا من سبز شوم از عشق ، و اوج بگیرم در بیکرانه ها . کاش کوچه ی دلم راهی بسوی قدمهایت داشت . پروانه چشم به راهت دوخته ؛ این رامیدانستی ؟ خودت که خوب میدانی بدون تو پایانی برای قصه ی تنهائی ام ندارم . برای سرودن شعرهایم قافیه کم میارم . چشم به راه جاده ی انتظار دوخته ام تا شاید مسافری خبر از تو بیارد . حالا که پرستو ها آمدند ، میدانم که تو می آئی . میخواهم کنار آرزو چادر بزنم و میهمان امید بشوم . این را باور دارم که روزی قاصدکها خبر خواهند آورد که در شوره زار بیقراری هایم درخت امید شکوفه زده . به بهاران سوگند که تو بر خواهی گشت . من به این معجزه ایمان دارم . وای چه شیرین است یافتن دوباره ی تو !!! پروانه ات خواهم ماند تا وقتی که بیائی .
پی نوشت : اااا....راستی عید همگی مبارک
|